۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

تمرين مي كنم: خودم را دوست دارم!






واي! زنا هميشه حسودترن.


زنا وقتي مدير مي شن ديگه مي خوان پوست آدمو بكنن.


زنا وقتي با آدم لج ميفتن خيلي بدجنس تر از مردان.


زنا هميشه بيشتر هول مي زنن.


طرف زنا هميشه شلوغ تره.


قسمت زنونه هميشه سر و صدا بيشتره.


قسمت زنونه بيشتر آشغال ميريزن!


زنا.............


دخترا...............


خوابگاه دخترا...........






تعجب نكنيد. اين ها حرف هاي يك مرد ضد زن نيست. اينها جمله هايي هستند كه گاهي از دوستمون، همكارمون خاله مون، دختر عمه مون و خانوم همسايه مي شنويم. حرفهايي از زن، ضد زن! كلي گويي هايي كه همين طوري كيلويي صادر مي شن و منطق محكمي كه نه اصلا منطقي پشت اون ها نيست. صرفا از يه برخورد موردي گرفته شده ن و تعميم پيدا كرده ن به همه و هميشه. بدون در نظر گرفتن اوضاع و شرايط.


ديروز روز زن بود. 8 مارس. اين روز رو به زن هاي دور و برم تبريك گفتم. دلم مي خواست يادم بمونه كه امروز روز زنه. همه مون يادمون بمونه. من موافق تفكيك انسان ها نيستم. دوست ندارم دسته بندي بشيم، حتي به زن و مرد. اما گمونم واقعا لازمه يه چيزي، حتي نام گذاري يه روز، باعث بشه تا به هميني كه هست عادت نكنيم. عادت نكنيم به تبعيض. به ناديده گرفته شدن. به كنار گذاشته شدن. عادت نكنيم به اين كه خودمون رو تحميلي به جامعه بدونيم. عادت نكنيم به نخواستن خودمون و دوست نداشتن خودمون. آره اين كه خودمون رو دوست نداشته باشيم بدتر از هر چيزيه. وقتي حس مي كنيم دوستمون ندارن تلاش مي كنيم تا جايي براي خودمون باز كنيم و گاهي كه ناموفق مي مونيم كم كم فكر مي كنيم دليل خاصي براي دوست نداشتنمون دارند. كم كم خودمون هم باورمون ميشه ارزش دوست داشته شدن نداريم و بعد روزي مي رسه كه ديگه خودمون هم خودمون رو دوست نداريم. خيلي هامون خودمون رو دوست نداريم. و بدتر اين كه خيلي هامون از خودمون متنفريم. هر كدوممون بيشتر رنج كشيده، بيشتر شاهد تبعيض بوده، و هر كدوم مون كه بيشتر نخواسته نش بيشتر از خودش بيزاره! و با اين بيزاري باري ميشه بر دوش بقيه زن ها و سدي در برابر راهشون. همين از خود بيزار بودنه كه نميذاره زن حق خودش رو بشناسه، چه برسه به اين كه بخواد به اين حق دست پيدا كنه. زن هايي كه سال هاي زيادي تحقير پدري شده ن كه نمي خواسته شون، زن هايي كه كودكي شون پر از بي مهري مادريه كه تباه شدن زندگي شو به خاطر وجود اون ها مي دونسته و زن هايي كه جاي خاليه مهر و احترام شوهرشون رو با علاقه افراطي به بچه هاشون پر مي كنن، چوب هايي ميشن لاي چرخ تلاش زن ها براي رسيدن به جايگاه واقعي شون. همين زن هاي از خود بيزار هستن كه وقتي زني مدير ميشه دوستش ندارن و مدعي سخت گيري بي مورد و بي معني اون ميشن. وقتي زني زيبا مي بينن كه ابايي از ابراز تمايلش به زيبايي نداره بهش انگ مي زنن. و همين ها هستند كه نمي تونن باور كنن زني بچه ش رو دوست داره و البته خودش رو هم و مي تونه هم مادر باشه و هم زن. همين زن ها هستن كه حتي وقتي موفقيتي پيدا مي كنن ونماينده مجلس ميشن چندهمسري تصويب مي كنن(تا تحقيري رو كه خودشون سال ها تحمل كردن قانوني كنن و بيزاري شون از خودشون و زن رو ارضا كنن)، با ارتقا پست زن ديگه ي مخالفت مي كنن يا از قوانين ضد زن دفاع مي كنن. براي همين هم ضد زن ها ما رو افسرده و بيزار مي خوان. زن افسرده و از خود بيزار شايد بيشتر از هر مرد ضد زني بتونه به زن ها لطمه بزنه.


8 مارس، 20جمادي الثاني، 5 اسفند يا هر روز ديگه ي به هر مناسبت ديگه مي تونه روز زن باشه و اگه تنها اثر اين روز و روزها اين باشه كه خودمون رو بيشتر دوست داشته باشيم خودش گام و قدم بزرگيه. اگه خودمون رو دوست داشته باشيم زندگي بهتر، موقعيت بهتر و موفقيت بيشتر مي خوايم. اگه خودمون رو دوست داشته باشيم مي تونيم بقيه رو دوست داشته باشم ولي برده و بنده شون نشيم و اگه خودمون رو دوست داشته باشيم براي خواسته هامون ارزش قائل ميشيم و براي رسيدن به اون ها تلاش مي كنيم. و مهم تر اين كه اگه خودمون رو دوست داشته باشيم با شكست نا اميد نميشيم و دوباره شروع مي كنيم و به خودمون و زندگي وقت ميديم. كافيه خودمون رو دوست داشته باشيم و شاد باشيم. همين خودش يه تلاش چشمگيره در مقابله با كسايي كه ما رو افسرده و از خود بيزار مي خوان!

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه



ديگران كاشتند، ما خورديم. ما ... ما فقط مي خوريم!

سلينجر



پنج شنبه سلينجر مرد. خيلي خوبه كه بدوني نويسنده كتابي كه خوندي زنده س، حتي اگه احتمال ديدنش برات صفر باشه.  از بين چخوف و كارور و همينگوي و ماركز كه كاراي كوتاهشون رو دوست دارم ماركز گمونم پارسال يا پيارسال(و يا شايدم امسال!) مرد و سلينجر هم پنج شنبه. از اين به بعد خوندن داستاناش يه جور ديگه س. جوري كه قبلا نبود و نمي دونم خوب خواهد بود يا بد. فقط مي دونم فرق داره. 
از  "ناطور دشت" و"دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم" يه چيزايي براي خودم نوشته م. بعد از كنكور ميذارمشون اينجا. 

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

خودم را دوست ندارم







خودم را دوست ندارم و اين عجيب است. تا جايي كه يادم مي‌آيد هميشه خودم را دوست داشته‌ام. در واقع عاشق خودم بوده ام. فكر مي‌كردم به اندازه كافي زيبا هستم. فكر مي‌كردم باهوش و منطقي هستم و مهربان، خوش برخورد و با حوصله‌ام. فكر مي‌كردم طبع شوخي دارم و هميشه خوشحالم و دوستانم را خوشحال مي‌كنم. فكر مي‌كردم با انگيزه و علاقه كار مي‌كنم و براي انجام هر كاري استعداد دارم. آدم‌ها را دوست دارم. خوبي‌هايشان را مي‌بينم. دركشان مي‌كنم و همان طور كه هستند مي‌پذيرمشان. بدي‌هايشان را مي‌بخشم و سعي مي‌كنم اصلاً نبينم كه بدي دارند. فكر مي‌كردم هم صحبت خوبي هستم. هم سفر خوبي هستم. همكار خوبي هستم. خواهر خوبي هستم. فرزند خوبي هستم (نه البته اين آخري را هميشه مي‌دانستم كه نيستم.) چقدر از خودم خوشم مي‌آمده! حالا ولي اينطور نيست و ديگر خودم را دوست ندارم. جدي جدي فكر مي‌كنم خيلي زشت شده‌ام. به آينه نگاه مي‌كنم و به جاي قبل كه به خودم چشمك مي‌زدم يا لبخند مي‌زدم يا قربون صدقه خودم مي‌رفتم حالا فقط دنبال جوش و چروك مي‌گردم و دماغم را اندازه مي‌گيرم. خنگ شده‌ام. درس مي‌خوانم و ياد نمي‌گيرم. زبان مي‌خوانم و كلمات يادم مي‌رود. من كه وقايع روز را كنار هم مي‌گذاشتم و با دانسته‌هاي تاريخي و سياسي، هر چند كم خودم، به يك تحليلي مي‌رسيدم كه معمولاً اطرافيانم را شگفت‌زده ميكرد، حالا حتي نميتوانم اتفاقات مرتبط را پيدا كنم، تحليل كه جاي خود دارد. حوصله مهرباني ندارم. من كه شعارم "خوبي كن، يادت بره" بود، حالا فكر مي‌كنم آدم‌ها كه بين مهربان و نامهربان فرقي نمي‌گذارند، چه اهميتي دارد؟ حوصله ندارم، حوصله حمام رفتن، شانه كردن موهايم و تميز‌كردن خانه يا حتي آشپزي كه زماني عاشقش بودم را ندارم. من كه حتي با خدا هم شوخي مي‌كردم و گاهي سر به سرش مي‌گذاشتم تا نگاهي كند و لبخندي بزند و بگويد كه" اين يكي ديگر عجب پدرسوخته‌اي‌ست!" حالا ولي، شوخ طبعي‌ام هم لطف و ملاحتش را ازدست داده و حتي خودم هم از شوخي‌هايم خنده‌ام نمي‌گيرد. ديگر خوشحال نيستم و مدتي است كه الكي مي‌خندم. دوستانم را هم نمي‌توانم خوشحال كنم. وقتي باهاشان حرف مي‌زنم حس مي‌كنم با خودشان آرزو مي‌كنند زودتر حرفهايم تمام شود تا بتوانند، بروند. انگيزه و علاقه هم كه پر! هيچ‌كاري را دوست ندارم. رفع تكليف مي‌روم سركار و مدام التماس عقربه‌ها مي‌كنم كه زودتر بچرخند تا برگردم خانه و التماس عقربه‌ها كنم كه زودتر شب شود و بخوابم و خوابم هم نمي‌برد و باز من مي‌مانم و كشيدن ناز عقربه‌ها كه زودتر خودشان را به صبح برسانند. ذوق و استعدادم آب شده و معلوم نيست به زمين كدام كوير رفته. خياطي مي كنم و زيپ را ندوخته لباس را كنار ميندازم. نقاشي‌ مي‌كشم و گلدان گلم را نصفه و بدون گل رها مي‌كنم. حتي به گلدان‌ها هم آب نمي‌دهم. يك برگ بزرگ ديفن زرد شده و برگ انجيري آنقدر در يك جهت مانده كه كج شده به سمت آفتاب. مثل خودم كه كج شده‌ام، نه به آفتاب كه به تاريكي و تلخي. از همين تاريكي است كه خوبي‌هاي آدم‌ها رنگ باخته و نمي‌بينمشان و برعكس بدي‌هايشان مثل كرم‌هاي شب‌تاب، تپل و با نور خيره كننده، توي چشمم مي‌زند. حالا مي‌بينم كه آدم‌ها چقدر حسودند. معلوم است كه حسودي من را نمي‌كنند من چيزي براي تحريك حس حسادت كسي ندارم. ولي مي‌بينم كه چقدر حسودي همديگر را مي‌كنند. مي‌بينم كه كمبودها و عقده‌هايشان چطور در كارها و حرف ها و حتي شوخي خنده شان خودش را نشان مي دهد. مي بينم كه از ناراحتي ديگران، حتي دوستانشان، ابزار تأسف مي‌كنند و بعد طوري رفتار مي‌كنند كه انگار خيلي هم خوشحال شده‌اند. مي‌بينم كه سوز دردهاي خودشان را با فكر كردن به رنج ديگران، حتي دوستانشان، خنك مي‌كنند و نمي‌توانم دركشان كنم. نمي‌توانم درك كنم كه اگر او با دختر يا پسرش مشكل دارد چرا با شنيدن خبر تصادف دوستش دلش خنك مي‌شود!؟


نمي‌فهمم چرا وقتي مشكلي را با دوستم مطرح مي‌كنم و درد دل مي‌كنم. براي تسكينم خبر بيماري دوست ديگرمان را مي‌دهد و مي‌گويد كه ناراحت نباشم چون "هر كسي يه مشكلي داره" فكر مي‌كند مشكل داشتن ديگران براي من تسكين است؟ براي همين ايرادگيري‌هاست كه ديگر هم صحبت خوبي نيستم. دوست ندارم سفر بروم و اگر هم بروم بهم خوش نمي‌گذرد. همكار مزخرفي شده‌ام كه غر مي‌زند و كارها را دوست ندارد و بد‌اخلاقي مي‌كند و به كسي كمك نمي‌كند. خواهر بدي شده‌ام. تماشاي سريال يا خوابيدن يا حتي حمام رفتن دروغي را بهانه مي‌كنم كه زودتر تلفن خواهرم را قطع كنم. به حرفهايش گوش نمي‌دهم. زنگ مي‌زنم و حرفهايم را مي‌زنم و حرفهاي او را نشنيده قطع مي‌كنم. مامانم كه هيچ حالا مدتي است كه مدل مكالمه مان جابه جا شده و من كه هميشه تند تند حرف مي‌زدم و از اين و رو آن ور مي‌گفتم و به بله و نخير‌هاي مامان و سرد حرف زدنش توجه نمي‌كردم حالا تلگرافي جواب مي‌دهم و نمي‌دانم چرا وقتي قربون صدقه‌ام مي‌رود. انقدر عصبي مي‌شوم كه قلبم به تپش مي‌افتد.

آره، از خودم بدم مي‌آيد. مخصوصاً حالا كه دارم غر مي‌زنم و شكايت مي‌كنم. و غرغرهايم را اينجا مي‌نويسم. اينجا را هم ديگر دوست ندارم. يكسال و نيم براي اينجا و آنجا (blogfa) نوشتم و هيچ هم ناراحت نشدم كه فقط 1500 مراجعه داشته ‌ام و غر هم نزدم. حالا ولي دلم نمي‌خواهد بنويسم. وقتي هم مي‌نويسم تايپ نمي‌كنم و نمي‌گذارم اينجا. بگذارم كه چه بشود. ده دوازده تا دوستم از سر رو دروايسي بيآيند اينجا و نصفه و نيمه بخوانند و زنگ بزنند كه خوانديمت!

من از زندگي شكايت نمي‌كردم درد و دل نمي‌كردم. وقتي دلم مي‌خواست با كسي درد و دل كنم، مي‌نشستم و به درد و دل كسي گوش مي‌دادم وحرف مي‌زديم و حال هردويمان خوب مي‌شد. حالا ولي وقتي با كسي كه حالش خوب هست هم حرف مي‌زنم، طرف حالش بد مي‌شود و سير از زندگي، از جا بلند مي‌شود. به من چه؟ من كه ناراحت نمي‌شوم. دوستش ندارم. هيچ كس را دوست ندارم.
نمي‌دانم آدم اول ديگران را دوست ندارد، بعد از خودش بدش مي‌آيد يا اول خودش را دوست ندارد، بعد از آدم‌ها بدش مي‌آيد. خدايا چه مرگم شده‌؟





۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

روح وار



روحي تو!
سياه و زشت، كند و سنگين،
بي صدا و بي نوا
روحي!
مي خزي، ميگردي، مي چرخي، سرك مي كشي
تو!
مي ماني،
مي ترساني، مي رنجاني، مي گرياني،
روحي تو!
كي مي روي؟


پي نوشت: همه مون دور و برمون يه دونه از اين ها داريم. وقتي حالمون خوبه بهش مي خنديم، كنار ميايم يا تحمل مي كنيم و وقتي حالمون خوب نيست حرص مي خوريم و عذاب مي كشيم. من حالم خوب نيست و اين روزا اين آدم بدجوري روي اعصابمه!

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

دختر من



نسل ما نسل پر جمعیتی بود. جمع ما که از پنجاه و هشت تا شصت و دو و سه دنیا اومدیم، شاید با جمع همه بچه هایی که تا هفت، هشت سال بعد یا شاید هم تا ده سال بعد به دنیا اومدن یکی باشد. (عدد و رقم دقیقش را مي‌شه پیدا کرد. ولی آخه کی عدد و رقم درست مي‌ده که من بدم). حالا همه اون بچه‌ها که توی کلاس های چهل و پنجاه نفری درس خوندن و پشت کنکور چند میلیونی جون کندن و برای گرفتن گواهی نامه ساعتها توی نوبت امتحان وایستادند، رسیده ن به سن و سالی که آدمیزاد توی زندگی جا افتاده و می خواد خونواده داشته باشد و پدر یا مادر بشه. حالا وقتش شده که این نسل برای گرفتن شناسنامه بچه اش توی صف وایستد! و لابد صف طولانی تري، چون گویا جوونای پنج شش سال بزرگتر هم دیر یاد بچه داشتن افتاده ن و تازه پا به ماه هستن.ولي نه، تا جایی که می دونم این یه قلم صف نداشته. نسل ما برای بچه داشتن خیلی تردید داره.

"عمراً یه بدبخت به بدبختای دنیا اضافه کنم".

"آدم عاقل توی این مملکت بچه دار نمی شد"

یا یه ذره جدی تر "اگر بچه‌م بگه چرا کسی به داد این همه گشنه توي دنیا نمی رسد؟ چی جواب بدم."

"دنیا رو ولش اگه بچه م بگه چرا کسی به داد گشنه‌های خودمون نمی رسه چی بگم."

"اگه پسرم بپرسه مواد مخدر چیه و کی آورده چی؟"

یا فلسفی تر "زندگی پوچه. این گرداب ارزش بچه منو نداره."

بماند كه همین ها وقتی حریف نق و نق پدر و مادر شون نشدن یا يه چیزی سوراخ از آب دراومد و بچه دار شدن، حرفا شون عوض می شه:

"زندگی بدون بچه یه چیزی کم داره."

"بچه شيرینه. خنده ش معنی زندگیه"

"تا وقتی بچه نداشته باشی، نمی فهمی چی می گم."

"بچه خواستن یه غریزه‌س، احساسه، نمی شه منطقی ش کرد."

راستش اين آخري به نظرم از همه بايدها و نبايدهاي اين جريان منطقي تره. به نظرم با همه این حرفا همه مون، بیشترمون، ته دلمون دوست داریم بچه داشته باشیم. وقتی به احساس فرزند داشتن و نه هیچ چیز دیگه فکر می کنیم، خیلی دلمون می خواد بچه داشته باشیم.

من که گاهی دلم ضعف مي‌ره برای داشتن یک بچه کوچولوی ناز. یه دختر لاغر و استخوانی با موهای فرفری و زبون دراز. گمونم تا حالا ده بیست تا اسم برایش انتخاب کردم. دخترم شبیه خودمه. چشم های مظلوم و همیشه خیس داره که پشتشون کلی شیطنت قائم شده و فکرهای عجیب و غریب می کنه. دخترم پرحرفه یه ریز حرف می زنه و حرفای گنده‌تر از دهنش هم می زنه. باباش رو بیشتر از من دوست داره و حرص منو در میاره. وقتی باهاش قهر می کنم مثه بچگی های نازی یک گوشه میشینه و با عروسک هاش یه شهر و چند تا زندگی می سازه و جای همه شون خودش حرف می زنه. آره، خیلی دلم می خواد یه دختر داشته باشم. گاهی دلم برایش تنگ می شه و تو خیالم باهاش بازی می کنم. پدر سوخته زور میگه و زیر بار حرف من نمیره. حسرت گل زدن توی اون موهای فرفری به هم ریخته ش که حتی نمی‌زاره شونه شون کنم رو به دلم میذاره.یه وقتا بهش گیر میدم که باید موهاشو شونه کنم. میذاره؟ نه خیر. پشت بابا بزرگش قائم می شه تا هواشو داشته باشه.

مثه خودم. بابابزرگ من هم هوامو داشت. خیلی وقتا کمکم کرد از زیر برس و سنجاق مامانم در برم. کاش بابابزرگم دخترم رو می دید. نه، کاش دخترم بابابزرگ من رو می دید. مرد با کمالی بود و دخترم می‌تونست خیلی چیزها ازش یاد بگیره. حرف ها و کارهای بابابزرگم به نظرم بی نقص بود. حرف بی ربط و رفتار بیخود و بیجا نداشت. حتی نگاهاش هم معنی داشت. زندگیش معنی داشت. من گاهی به بچه های بابابزرگم نگاه می کنم. به دو تا پسر و پنج تا دختری که ازش به جا موندن. خرد بابابزرگ، خونسردی اش، بزرگ منشی و حتی طبع شوخ معنی دارش رو توی هیچ کدام از بچه‌هاش نمی‌بینم. برعکس، هرکدوم یه نقطه ضعف توی اخلاق و رفتار بابابزرگ، که عالی بود ولی کامل نبود، پیدا کرده‌ن و همون رو برداشتن. حرف هم که می زنی می‌گن "من پسر بابامم"، "من دختر فلانی‌ام"، و همه رویاها و خیالات من با دخترم رو با همین یه جمله می‌پرونن. وقتی فکر می کنم که بچه‌های اون مرد بزرگ که من انقدر قبولش دارم، حتی یکذره هم به خودش نزدیک نیستن و اصلاً چقدر ازش دورن می ترسم. نه! نه این که آدمای بدی باشن. نه، دارم از پندار و گفتار و کردار نیک و متفاوت حرف می زنم و این که یه آدم چقدر از هر کدوم داره. همه شون آدمای خوبی‌ن. ولی همین! فقط آدمای خوب و نه در حد مردی که بارشان آورده.

بعد فکر می‌کنم حالا من با این اخلاق و رفتار و مهم تر از همه افکار که کلی با اون چیزی که باید باشه فرق داره، اگه جرأت بار آوردن فرزند خودم، اونم دختر روياهام رو، داشته باشم، اونوقت اون چه جور آدمی میشه؟ با خرد؟ اونقدر که من انتظار دارم با احساس؟ قوی؟ مستقل و مطمئن؟ بخشنده؟ بزرگوار؟ شاد و سرحال و خنده رو؟ و مهم تر از همه همیشه سالم و تندرست؟

واﻟ.. اگه مادرش منم که قراره این چیزا رو یادش بدم يا توي كروموزوم ها براش بفرستم، شرمنده م. راستش رویای دخترم خیلی شيرینه، ولی این سوالا مرددم می کنه و فکر می کنم اگه طبیعت قدرت انتخاب بهم بده، می تونم تصمیم بگیرم؟





۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

اطاعت، زاكاني: مردم و مسئولين




گمانم سال 64 بود يا 65. برنامه اي بود كه گمانم شب هاي يك شنبه پخش مي شد. يك استوديوي كوچك بود. مردم روي چند رديف صندلي كه مثل كلاس درس چيده شده بودند مي نشستند، روبرو روي جايي مثل سن يك ميز بود و دو يا سه تا صندلي كه مسئولين مثلا شهردار، وزير يا رئيس جايي روي آن مي نشستند و يك مجري هم گوشه اي پشت تريبون مي ايستاد. موضوع برنامه را مطرح مي كرد و مردم سوال مي پرسيدند و مسئولين جواب مي دادند. نمي دانم  تصوري كه از آن تلويزيون كوچك سياه و سفيد در ذهنم مانده چرا  اينقدر تاريك است يا شايد هم واقعا برنامه دكور تيره اي داشته، كه با حال و هواي آن سال ها بعيد نيست. من آن روزها بچه بودم. حتي شايد تاريخ را هم اشتباه گفته باشم يا اين تصاوير را. فقط يادم هست همه از پخش چنين برنامه اي تعجب مي كردند و جملات مجري نقل مجالس شب نشيني هاي آن روزگار بود:
"ديدي به نبوي چي گفت "،
" يارو جرات نكرد بگه ولي مجري رك وپوست كنده گفت"،
"حواست بود به وزير گفت" و ... .
چند وقت بعد مجري ناپديد و شد و يك مجري ديگر يكي دو برنامه اجرا كرد. كلي شايعه ساختند از سرنوشت مجري قبلي. برنامه هم تحليل رفت در حد مجيز گويي مجري از وزير و وكيل و . . . هيچ. همان سال ها كه پدرهايمان كنار بخاري انار دانه مي كردند و گوش به برنامه " مردم و مسئولين" داشتند، اتفاقات زيادي افتاد. از بگير و ببند و اعدام و قتل و تا  شكستن قلم و حرمت و ... . همان سال ها آزادي و همه خون هاي ريخته شده براي آن به باد رفت و شد آن چه نبايد بشود و چنان هم شد كه بيست سال است نتوانسته ايم آثار آن يك سال را از چهره زندگي مان پاك كنيم.
حالا دوباره اين رويه تكرار مي شود. دوباره يادشان آمده بهتر است مردم به جاي اين كه از هم سراغ بيانيه تازه موسوي يا برنامه بعدي اعتراض را بگيرند بنشينند و متمدنانه تخمه بشكنند و تماشا كنند چطور اطاعت و زاكاني سنگ هايشان را با هم وامي كنند بعد هم هر كدام برنده شده حقش را بگيرد و مردم هم بدون هزينه به آزادي و دموكراسي و حق و حقوق شان دست بيابند.
بعيد مي دانم اين دولت به اندازه دولت آن سال ها طاقت داشته باشد و اين برنامه ادامه پيدا كند. بالاخره آن سال ها، سال هاي موسوي و بود و امامش و اين سال ها،  سال هاي احمدي ست و نامرادش. ولي حتي اگر برنامه ادامه هم داشته باشد بعيد مي دانم اين بار مردم گول اين بازي ها را بخورند و باورشان بشود كه رسانه ملي يك شبه توبه كرده و به راه حق هدايت شده. اين مردم حتي اگر اين هم باورشان بشود، گمان نمي كنم ديگر هيچ سياست مداري را باور داشته باشند و نماينده خودشان بدانند و حاضر باشند بنشينند تا او برود حق شان را بگيرد. راستش از آن روزي كه مي گفتيم"موسوي، پرچم ايران منو پس بگير" خيلي گذشته و خيلي چيزها عوض شده. حالا از هر سه ايراني لابد دو تايش خودش مي خواهد پرچم ايران، نه، ايران را خودش پس بگيرد.

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

عفو بين الملل را آزاد كنيد

از عفو بين الملل براي درخواست آزادي مجيد توكلي متشكرم.



هم چنين از عفو بين الملل براي اين كه پوشاندن لباس زنانه به مجيد توكلي را وسيله تحقير وي مي داند!، متشكرم.



هم چنين از عفو بين الملل به خاطر اين كه همان حرف هاي جعفر آقا، بقال سر كوچه مان، و حسن آقا، تأسيساتي محله مان، و

شاطر علي، نانواي نان سنگكي، را كه آدم هاي محترمي هستند، ولي براي حقوق بشر و جايگاه انسان(زن و مرد) فعاليت بين المللي

نمي كنند، مي زند، كمال تشكر را دارم.



هم چنين از عفو بين الملل مي خواهم سنگ تمام بگذارد و براي دلجويي از زنان بازداشت شده درخواست پوشاندن لباس مردانه به

آن ها كند!*

*عفو بین‌الملل (به انگلیسی: Amnesty International) ان‌جی‌اویی بین‌المللی است که هدف خود را دفاع از حقوق بشر آن‌چنان که در بیانیهٔ جهانی حقوق بشر و دیگر استاندارهای بین‌المللی آمده، می‌داند. به‌طور مشخّص این سازمان برای محاکمهٔ عادلانهٔ زندانیان سیاسی، لغو مجازات اعدام و شکنجه، پایان کشتارهای سیاسی و هر گونه نقض حقوق بشر توسط دولت‌ها یا دیگر سازمان‌ها مبارزه می‌کند.






۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

رنده باد منتقد من!


آدم ها برخوردهاي مختلفي با منتقد دارند:
بعضي ها چنان خودشان را مي گيرند كه جرأت نكنيد، اعتراض كنيد.
بعضي هاي ديگر اما مي گذارند انتقاد كنيد. فقط بعدش عصباني مي شوند و اگر پدرتان را در نياورند حتما فحش و فضيحت بارتان مي كنند.
عده اي ديگر نقدپذيرند. انتقاد مي كنيد و تشكر مي كنند و به آنچه گفته ايد فكر مي كنند.
بعضي هاي ديگر نقدپذيرترند و بعد از فكر كردن به نظراتتان سعي مي كنند رويه شان را عوض كنند.
و آن ها كه خيلي انتقاد پذيرند، هم به حرفهايتان فكر مي كنند، هم سعي مي كنند و هم فراتر از سعي، روش شان را عوض مي كنند.
در اين بين شخصيت هاي جالب تري هم هستند كه وقتي از آن ها انتقاد مي كنيد با لبخند پذيرا مي شوند و تشكر هم مي كنند و فكر هم مي كنند و سعي هم مي كنند و رويه شان را عوض نمي كنند و هر كاري دلشان مي خواهد مي كنند!
.
.
.
عزت پايه دار ... ببخشيد، عزتتان پايدار!

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

عشق و شور من!

براي مامان بزرگ كه چشم هاش عميق تر از دريا و اشك مهرش شورتر از درياچه بود.

بچه كه بودم با ديدن خط آبي درياچه، كنار جاده، تپش قلبم رو حس مي كردم. كم كم كه كنار اين خط پيش مي رفتيم قلبم تندتر مي زد و خودم رو توي بغل مامان بزرگم مي ديدم. مامان بزرگ هميشه اول مامان رو بغل مي كرد. وقتي نوبت من مي شد و مي بوسيدمش شوري اشكش يادم مي انداخت كه با هم ميريم دريا. همگي مي رفتيم ساحل درياچه براي شنا. دايي هام، خاله هام، بچه هاشون و شوهراشون. يك جايي پيدا مي كرديم كه گشتي ها و اون ديوار چوب و گوني نباشه، تا بتونيم با هم شنا كنيم. مامان بزرگ يك عالمه خيار با خودش مي آورد و به هر كدوممون مي داد تا اگه آب توي چشم مون رفت با اون خيارها پاكش كنيم. تموم ساحل رو تا لب آب مي دويديم، شوره زار هميشه داغ داغ بود و كف پاهامون رو مي سوزوند. شنا كردن توي درياچه اما خيلي آسون بود. كافي بود خودتو رها كني. اون وقت نمك ها خودشون بغلت مي كردن و مي بردنت جلو. حرف مي زديم آواز مي خونديم و گاهي خاله ها و شوهراشون رو ديد مي زديم كه دورتر از ما بودن. خسته كه مي شديم دراز مي كشيديم روي آب و آفتاب رو نگاه مي كرديم و آسمون رو كه به ندرت پرنده اي داشت. تنمون برق مي زد و رنگ تازه اي مي گرفت. وسوسه مي شديم صورتمون رو هم ببريم زير آب و اونوقت بود كه خيارا به دادمون مي رسيدن. بعضي وقتا خيارها هم شور شده بودن و بايد گازشون مي زديم تا اون تيكه ي نمكي رو، كه بيشتر تلخ بود تا شور، بكنيم. موهامون به هم مي چسبيدن و وقتي از آب بيرون مي اومديم، آفتاب و نمك ها دست به يكي مي كردن و پوستمون رو مي سوزوندن. اگه يه جايي از تنمون زخم بود كه ديگه اشكمون در مي اومد. بايد دوش مي گرفتيم. خوب، جايي كه گشت و گوني نبود، حموم و آب شيرين هم نبود و ما با خودمون آب مي برديم. دبه، گالن، بطري، توي هر چيزي كه دم دستمون مي رسيد آب مي برديم. و بالاخره اون موقعي كه من دوست داشتم سر مي رسيد. مامان بزرگم با لباس مي اومد توي آب و براي دوش گرفتن مجبور بود لباس ها رو كه نمك بهشون خشك شده بود در بياره. تنش رو مي شست و من دوست داشتم نگاهش كنم. عاشق پوست سفيدش بودم، خط هاي ريز چروك، يكي دو تا خال كه جاشون رو مي دونستم و دونه هاي نمكي كه برق مي زدن. عاشق چشم هاش هم بودم. چشم هاش توي آب آبي بودن، زير دوش خاكستري و شب ها ميشي. مامان بزرگم اون روزا براي من بهترين بود. زيباترين زن دنيا و الهه اي كه آرزوي من بود. من عاشقش بودم و دلم مي خواست به اون رفته باشم و مثل اون بشم. توي آيينه به خودم نگاه مي كردم تا ببينم چقدر شبيه ش هستم؟ يا ازش مي پرسيدم كه بچگي هاش چه شكلي بوده تا ببينم مي تونم اميدوار باشم؟ من عاشق درياچه هم بودم كه فرصت تماشاي مامان بزرگ رو بهم مي داد.

.
.
.
هنوز هم وقتي به ياد مامان بزرگم چشم هام خيس ميشه و شوري اشكم رو مي چشم ياد درياچه ميفتم. درياچه اي كه ديگه كمكم نمي كنه و فرصتي بهم نميده. نمي تونه بده. خيلي ساله كه ديگه مامان بزرگم نيست. خيلي وقته كه من توي اون درياچه شور شنا نكرده م. من بزرگ شده م. مثل مامان بزرگ هم نشده م. درياچه هم پير شده. خودش پير شده، كمرش رو شكستن و ساحلش مريض و تبداره. مامان بزرگ هم اول پير شد، بعد مريض و تبدار و بعد ... .

ممنون از
آياز كه خاطره درياچه رو زنده كرد.

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

من حسوديم شده؟

دوستي دارم كه خيلي برام عزيزه. مي تونم بگم بيشتر از بقيه دوستام دوستش دارم و البته بيشتر هم قبولش دارم. سخت ترين روزهاي زندگيمون رو با هم بوديم يا در كنار هم. توي روزايي به هم كمك كرديم كه هيچ كس ديگه نمي تونست بهمون نزديك بشه، حداقل در مورد من اين طور بود، و من دوستش دارم. هر روز به وبلاگش سر مي زنم تا اگه نوشته تازه اي داره بخونم. هميشه يادم هست كه چي دوست داره و تو چه موقعيتي چي ميگه و چي كار مي كنه. ديشب به يك دوست مشتركمون تلفن كردم. توي حرفاش گفت كه دوستم بهش زنگ زده بوده. نمي دونم چرا ولي حسوديم شد. فكر كردم چرا هيچ وقت به من زنگ نمي زنه؟ آره خوب، گمونم هميشه من بهش زنگ زدم. هميشه من پيداش كردم، حتي وقتي ايران بود باز هم بهم زنگ نمي زد. يادم افتاد كه يك دوست ديگه هم دارم كه هميشه من بهش زنگ مي زنم. البته اون دوستم داره و هر بار با هم حرف مي زنيم دعوتم ميكنه خونش، هر بار كه بهش زنگ مي زنم! آهان دو تاي ديگه هم هستن. دو تاي ديگه كه هر وقت بهشون زنگ مي زنم ابراز شرمندگي مي كنن و ميگن كه خيلي بي معرفت بودن و باز من به اونا زنگ زده م. صد رحمت به ارواح رفتگان اينا. يكي ديگه از دوستام هست كه هر بار بهش زنگ مي زنم مي پرسه من همون بي معرفتي هستم كه شيش ماهه ازش خبري نيست؟! و اون يكي كه مي پرسه زنده م؟!، نمي دونم چرا از فكر مردنم نگران نميشه يا حتي كنجكاو و زنگ نمي زنه؟ خوب اين ها كه دوستام هستن، حتي خاله هام هم هر بار كه بهشون زنگ مي زنم ميگن كه تو فكرم بودن و مي خواستن بهم تلفن كنن!آره همين طوريه. نمي فهمم، معني ش چيه؟ يعني دوستم ندارن؟ يعني بعد از گذاشتن تلفن فكر مي كنن اين ديگه عجب حوصله اي داره؟ يا اين كه چقدر بيكاره؟ يا چرا ول كنمون نيست؟ يا اين كه دوستم دارند ولي نه اونقدري كه دلشون تنگ بشه؟شايد هم من درباره آدم ها دچار سو، تفاهم ميشم. شايد بيخودي فكر مي كنم هر كي من دوستش دارم، دوستم داره، و درست همون قدري كه من دوستش دارم.چرا من آدم ها رو انقدر دوست دارم؟ چرا حتي وقتي سرم شلوغه يادم نمي ره كه چقدر آدما رو دوست دارم؟ آره، من آرما رو دوست دارم. هر كدوم رو حداقل به يك دليلي دوست دارم. فقط نمي دونم همين دوست داشتن، اون طور كه فروغ ميگه، برام كافيه؟ يادم نيست اين شعر رو كي خوندم؟ كجا بودم يا چه طوري حفظم شده؟ نمي دونم هم كه فكر كردن بهش كمكم ميكنه يا نه؟ چيزي كه هست حالا شماره تلفن بيشتر دوستام رو از دست دادم. فرصت بدي نيست. حداقل مي تونم بفهمم چقدر، چند ماه يا چند سال، طول مي كشه يادم بيفتن. يا اصلا يادم ميفتن؟ البته اگه بتونم ازشون بي خبر بمونم!

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

تولدت مبارك، آدم!

53/8/6 را هيچ وقت فراموش نمي كنم. روزي كه نبودم ولي با آن خاطره دارم. تصورم يك روز آفتابي ست در فضاي آميخته شهري و روستايي، چيزي شبيه اين شهرهاي كوچك گيلان و مازندران. جاده اي خاكي با سطحي كوبيده، اتوموبيلي كه نمي دانم اسمش چه بوده و تصادفي كه تولدي را دو ماه جلو انداخته.
تصوير اين روز آفتابي، اين كوچه باغ و عطر چاي كه همه جا را پر كرده برايم يك تصوير بهشتي ست. همان بهشتي كه آدم و حوا را از آن اخراج كردند، فقط به خاطر يك گاز سيب!

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

صلح قندي

گمانم هفته پيش بود كه گفتند اوباما برنده جايزه صلح نوبل شده. اولين كاري كه كردم چي بود؟ خنديدم. بعد هم نوشتم: قرن ها طول كشيد تا بشر ياد بگيرد از هر چيزي و با هر چيزي مي توان خروس قندي درست كرد، حتي با جايزه صلح و حتي از اوباما!
اوباما؟ صلح! نوبل! كي؟ كجا؟ چي كار كرده براي صلح؟ آره، فكر كنم همين سوال ها را از خودم پرسيدم. همين ها را پرسيدم كه يادم افتاد شيرين عبادي را هم خيلي ها تا وقتي جايزه را نگرفته بود، نمي شناختند و نمي دانستند چه مي كند. ولي او براي صلح تلاش مي كرد، تلاش جان بر كف.
براي همين هم تصميم گرفتم بروم و ببينم اين دورگه خوش تيپ و قيافه و دوست داشتني كه به دل من نمي نشيند و نپرسيد چرا، چه كار كرده براي صلح.
نتيجه اين شد: "اوباما خودش صلح است". بايد خودت صلح باشي كه توي جامعه اي ضد سياه به جاي دورگه بودن، سياه بودن را انتخاب كني. گمانم تا همين پنجاه سال پيش سگ هاي آن كشور پهناور با سياهان هم پياله محسوب مي شدند. هر دويشان را به يك جاهايي راه مي دادند و هر دو را هم به يك جاهاي ديگري راه نمي دادند. شصت، هفتاد سال پيش هنوز سياه ها برده بودند براي سفيدها. يادم افتاد به "كلبه عمو تُم". ياد شكنجه هاي وحشتناك سياه ها به بهانه اشتباهاتي كه مرتكب مي شدند. ده، يازده سالگي با اين بخش هاي رنج آور كتاب گريه مي كردم و باورم نمي شد آدم ها مي توانند براي شكنجه هم نوعانشان آن شيوه هاي ترسناك و وحشيانه را در پيش بگيرند. كتاب خوب نوشته شده بود و قوه تخيل من هم روزهاي اوجش بود و شايد همين ها اين صفحه ها را خيس مي كرد(بماند كه چقدر از تحمل كردن هاي عمو تم و آن انجيل خواندنش وسط معركه حرص مي خوردم)گمانم همين تصوير هاي گريه آور كتاب بود كه ذهنيات من از سياه ها را ساخت. آن روزها وقتي به چهره سياهي،‌ كه مي گفتند تبليغ واكس شفق است،‌ نگاه مي كردم به نظرم مي رسيد اين ها ديگر برده نيستند ولي چشم هايشان هنوز غم و چهره هايشان رنج عميقي دارد. بعد كه بزرگتر شدم و بعضي از آدم بدهاي فيلم ها سياه بودند فكر كردم چشم هايشان شر و چهره شان كينه و بي رحمي دارد. بعد هم براي خودم فلسفه بافتم كه رنج كشيدن آدم را شرور و بي رحم مي كند!
اين ذهنيت ها را خود امريكايي ها هم دارند. پذيرفتن موقعيت سياه ها در جامعه لابد همانقدر سخت است كه نوكر بابايتان را به عنوان داماد بزرگ خانواده بپذيريد! تمايل به تحقير سياه ها شايد مثل احساسي باشد كه آدم به دايه اش دارد، وقتي زن ارباب ده شده باشه. ذهنيت امريكايي ها وقتي اتو كشيده و مودب به احترام نماينده سياهپوست از جا بر مي خيزند معلوم نمي شود. اين ذهنيت در كوچه هاي ديترويت و نيوآرک وقتي يك سفيد پوست شبي به تنهايي از آن مي گذرد، يا در جدا كردن محله سياه پوست ها و سفيد پوست ها خودش را نشان مي دهد. براي همين مي گويم كه انتخاب سياه بودن كار راحتي نيست و يك قدم بزرگ است براي آشتي بين آدم هاي مختلف با نژاد و رنگ و زبان و دين متفاوت. جنگ ها چطور شروع مي شوند. هيتلر خودش را نژاد برتر مي داند و مي خواهد دنيا را از ننگ وجود يهود و نژادهاي پست ديگر پاك كند. ناپلئون فكر مي كند خودش بيشتر از بقيه مي فهمد و بهتر است تمام دنيا را خودش بگيرد و اداره كند. بوش مي خواهد دموكراسي را به زور بكند توي حلق عراقي ها و افغان ها. بن لادن مي خواهد دنيا را از هر دين تباه ديگري پاك كند و زن و بچه مردم را به زور بفرستد به بهشت. مرد ها فقط خودشان را قبول دارند و براي كم كردن از حقوق ناكافي زن ها چانه مي زنند. همه چيز از اينجا شروع نمي شودكه ما آدم ها همديگر را مساوي نمي بينيم و به رنگ و زبان و دين و آئين مان مي نازيم؟
مي گويم اين آدم خودش صلح است چون جسارت كرده و نه تنها سياه بودن را براي خودش، كه حتي براي بچه هايش هم انتخاب كرده. همان كه مي گويند" جايزه صلح گرفت چون مادربزرگ زنش برده بوده"!
اين يك انتخاب هوشمندانه است. يك انتخاب عميق. هم باراك اوباما هوشمندانه انتخاب كرده است و هم داوران جايزه. اين انتخاب تلاش براي برقراري صلح در ريشه و عمق ذهنيات آدم ها است. گرچه راستش به نظر من اوباما و اين جور برقراري صلح يك كم شيك است. مخصوصا براي حالاي جهان. حالا كه هنوز طالبان براي خودش مي جنگد و بمب مي گذارد و حمله مي كند. هنوز القاعده كلي آدم بدبخت را راهي كوه و بيابان كرده كه بيفتند به جان كلي آدم بدبخت تر از خودشان. كردها در عراق و تركيه و بعضي جاهاي ديگر دنيا! بايد براي حق و حقوق شان بجنگند و بكشند و كشته شوند. اوضاع مسلمان ها در چچن و چين و فلسطين و لبنان و بوسني و شايد چند جاي ديگر! روبه راه نيست و بمب بر سرشان مي بارد يا تير به قلب خودشان و بچه هايشان شليك مي شود. هنوز حماس براي خريدن موشك به هر دري مي زند و كره شمالي با ساختن و آزمايش بمب اتمي به دنيا دندان نشان مي دهد و هند و پاكستان هم مثل سگ و گربه اي كه صاحبانشان بالاي سرشان نشسته اند دندان قروچه مي روند و همديگر را چپ چپ نگاه مي كنند. روسيه موشك مي گذارد، امريكا دنبال جا براي سپر موشكي مي گردد. اسرائيل بمب اتمي دارد و ايران هم مي خواهد و اين وسط دلال هاي اسلحه هم كه بازارياب توليدات متمدن ترين كشورهاي دنيا هستند سرشان گرم كارشان است. آره اوضاع جهان هنوز به هم ريخته تر از اين سوسول بازي ها است. هنوز حقوق بشر در خيلي از كشورهاي دنيا رعايت نمي شود و زنان و كودكان و گاهي مردان از حقوق اوليه و انساني خودشان محرومند. هنوز اعدام داريم. سنگسار داريم. كودكان كار داريم. ازدواج اجباري و ... اوه، هنوز خيلي كار داريم. هنوز خيلي مانده تا جهان آن قدر شيك و انسان ها آن قدر نرم شوند كه بتوان اعطاي اين چنيني جايزه صلح را فهميد. من كه به سختي مي فهمم.
من به سختي مي فهمم، اما اين چيزي از ارزش اين انتخاب و آن منتخب كم نمي كند. چه اهميتي دارد كه من از اوباما خوشم مي آيد يا نه؟

*محله هاي سياه پوست نشين امريکايي

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

پدر


پسر كنار پدرش قدم ميزد. درخت ها جوانه زده بودند و پرنده ها مي

خواندند. دو دختر از كنارشان گذشتند. خندان و پرحرفي كنان مي

رفتند. دختري از روبرو مي آمد. پسر با خودش گفت:" پدر اشتباه

كرده. بايد وقتي بيست سالش بود، ازدواج مي كرد"


بيست سال بعد مرد در همان خيابان قدم مي زد. كودكش بود و پدر كه

عصا زنان مي آمد. دو دختر از كنارشان گذشتند. خندان و پرحرفي كنان

مي رفتند. پسر فكر كرد" پدر اشتباه كرده، هرگز نبايد ازدواج مي

كرد"

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

دنياي كوچك عشق


نيستي،



اما برايت چاي مي ريزم



ديروز هم نبودي



كه برايت بليط سينما گرفتم



مي خواهي بخند، مي خواهي گريه كن



يا مي خواهي مثل آينه مبهوت باش



مبهوت من و دنياي كوچكم



باشي يا نباشي،



من با تو زندگي مي كنم

(تصوير از blog.hungrylucy.com )

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

خوش شانسي

من آدم خوش شانسي هستم. هميشه بخت يارم بوده و توي انتخاب رشته تحصيلي، شهري كه توش درس خوندم، انتخاب شغل، دوست، همسر، خونه و خلاصه همه چيز زندگي، خوش شانسم . نه اين كه بگين حتما عاقلي يا خيلي با دقت عمل مي كني و كارات درست از آب در مياد. نه. فقط خوش شانسم. خيلي خيلي خوش شانس. به جز يه مورد، شانس منكراتي من خيلي بده! يعني در واقع افتضاحه. فكر كنيد توي روزگاري كه همه دوستام دوست پسرهاي اساسي دارن و اوضاع شون از قراريه كه وقتي مادر طرف سر مي رسه تنبوناشون رو جا به جا مي پوشن، من هم تصميم بگيرم با يكي دوست بشم. كافيه تو خيابون سر و گوشي بجنبونم و يه پسر مشنگ تر از خودم شماره تلفنش رو بنويسه روي كاغذ و دراز كنه طرف من. يقين داشته باشين همون لحظه اي كه كاغذ كذايي مشتركا دست من و مشنگ خان قرار داره و قبل از اين كه من گرفته باشم و اون داده باشه، ماشين سبز خاكي كميته سر مي رسه و ما رو مي گيره و اين ميشه اولين بدشانسي منكراتي من در سن 16 سالگي.
همين شد كه دستم رو داغ گذاشتم و دور هر چي دوست پسر رو خط قرمز كشيدم. هميشه هم آسته رفتم و اومدم كه كسي شاخم نزنه. ولي نشد. خوب آخه چقدر احتمال داره كه آدم دست شوهرشو بگيره و بره مهموني خونه استادش و مشكلي براش پيش بياد. احتمالش صفره ديگه؟ ما هم رفتيم. بد نبود. تازه داشت خوش مي گذشت كه يكدفعه پليس، بدون آژير، سر رسيد. اول اين كه استاد يادش رفته بود توي مهموني هم قوانين حموم حاكمه و زنونه، مردونه رو جدا نكرده بود. دوم اين كه گويا يه گوشه اي خمره اي بوده و گاهي كسي دمي بهش مي زده و من و شوهرم هم كه منگ و مات. كاش اقلا لبي تر كرده بوديم تا آب خنك اون شب و دردسر بعدش ارزشش رو داشته باشه. توبه گرگ البته مرگه و توي همون مهموني بود كه يه رقص عجيب و غريب با اين آهنگاي عجيب تر تند و بي معني ديدم و فكر كردم براي تخليه انرژي و تمدد اعصاب مي تونه مفيد باشه. جديد هم هست و آدم از املي در مياد. رفتم سراغ دوستي كه اهل حاله و همه جور رقصي بلده. خلاصه كنم كه دوره شون استاد همه جور رقصي داشت و گفتن كه بابا كرم و لزگي و شمالي و اسپانيايي رو تازه تمرين كردن و اين هفته قراره چاچا برقصن. جلسه اول خوب بود و اواخر جلسه دوم پليس امنيت اجتماعي سر رسيد. بعد هم ون سواري و بازداشتگاه و سند و ... شوهرم تا خونه سرزنشم مي كرد. به خاطر همين سرزنش ها هم بود كه بدشانسي منكراتي من كم كم يقه اونو هم گرفت. بعد از جريان مهموني استاد ، رفتيم مسافرت. شناسنامه هامونو جا گذاشته بوديم، يعني در واقع اصلا نمي دونستيم زن و شوهرا هم براي هتل بايد شناسنامه بدن. به هر حال رفتيم منكرات كه سوال و جواب پس بديم تا مسجل شه زن و شوهريم. توي اتاق انتظار دختر و پسري رو ديديم كه حرفاشونو هماهنگ مي كردن تا بتونن مجوز بگيرن. نشون به اون نشون كه مصاحبه اونا سه دقيقه طول كشيد و بشگن زنون رفتن هتل بگيرن و از هر كدوم ما دوبار و هر بار ده دقيقه سؤال مي پرسيدن و آخر سر هم حاج آقا گفت "انشاالله كه راست گفته باشين. گناهش با خودتان"!
بدشانسي اما در اين فقره تمومي نداره. هر بار كه مي خوام از خونه برم بيرون، سه چهار تا مانتو عوض مي كنم تا يكي رو كه نه تنگ باشه و نه كوتاه، نه نازك باشه و نه آستين كوتاه پيدا كنم و سه، چهار تا شال و روسري عوض مي كنم كه باريك يا كوچيك نباشه. با اين حال ولي، سه چهار بار سوار خط وزرا شده م.
ميگم بدشانسي چون گيرم اگه من تنگ ترين مانتوي موجود رو هم بپوشم، برجستگي و برآمدگي دندان گيري كه توجه جلب كنه و جامعه كه هيچ، كسي رو منحرف كنه ندارم. اگه نازك ترين روسري ها رو هم بپوشم جز جوانكي افغاني كه از سر كار بر مي گرده يا رفتگري كه لابد منتظره ماهانه شو بيارن، كسي حتي نيم نگاهي هم بهم نميندازه. مشكل اينجاست كه اين آقايون و خانوماي گشت ارشاد خيلي بدسليقه ن و با دختراي خوشگل قد بلند با مانتوهاي خيلي كوتاه و سرين برآمده و يقه باز و آستين كوتاه هيچ كاري ندارن و انگار اصلا نمي بينندشان و همين ها تا منو مي بينن دهنشون آب ميفته. درست مثل انتظامات فرودگاه كه حتي يك بار هم نگذاشته بدون تعهد وارد سالن بشم. به هر حال اين هم شانس منه و كاريش نمي شه كرد. شايد بايد به اون خوش شانسي هاي ديگه بخشيد، شايد هم ... .

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

تحويل بگير

خوب، كاسه آقاي اوباما هم مثل صندوق هاي راي پر شد. حالا ايشون همون حالي رو داره كه ما شنبه 23 خرداد داشتيم. كاكاجان نمي دونسته وقتي دستش رو براي نوازش سگي دراز مي كنه، ممكنه گازش بگيره. راستشو بگم ديشب كه فيلمشو وسط ساركوزي و براون نشون مي داد كلي بهش خنديدم و دلم خنك شد.
بوي دماغ سوخته عجيبي هم به مشامم مي رسيد.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

بي پولي
بعضيا مي گن بي پولي مثل بهمن ميمونه. اول خودش مياد بعد هر چي جلوتر مي ياد چيزاي ديگه اي اطرافش رو مي گيرن و اونقدر بزرگ ميشه كه ميزنه و تموم زندگي آدم رو زير و رو مي كنه. بي پولي خيلي بده. پول وقتي داره ميره شرافت آدم رو هم با خودش ميبره. من بي پول ها رو دوست ندارم! نه اين كه خودم پولدار باشم، نه. اجاره خونه مو كه ميدم، همه باقي مونده پولم توي يه كيف پول كوچولو جا ميشه و هفته آخر برج هم فقط چيزاي خيلي ضروري رو مي خرم. ولي آنقدر هم بي پول نيستم كه ناچار بشم براي سرپا موندن دروغ بگم يا حق كشي كنم. يا نه، از دروغ و حق كشي دفاع و حمايت كنم. يا اصلا فقط اين دروغ و ظلم رو تقبيح نكنم. انقدر بي پول نيستم كه شرافتم رو زير پايم بگذارم و اخلاق رو فراموش كنم. بي پولي بد درديه. مگه نه آقاي اوباما؟ بي پولي باعث ميشه آدمي كه روي صندلي لينكلن نشسته يادش بره آرمان و خواست مردمش چيه. يادش بره قسم خورده با ظلم و دروغ و ... و نقض حقوق بشر مبارزه كنه. يادش بره قسم خورده با شرافت، براي سعادت مردم خودش و دنيا تلاش كنه. بي پولي خيلي چيز بديه. بي پولي باعث ميشه آدم از ديدن فيلم مرگ دردناك يه دختر جوون وسط خيابون به جرم طلب حقش گريه كنه، و بعد اشكاشو پاك كنه و بگه ما توي امور داخلي اين كشور دخالت نمي كنيم! بي پولي باعث ميشه آدم فيلم حمله پليس ضد شورش به مردم بي دفاع و شليك تك تيراندازها به مردم توي خيابوناي اصلي شهر رو ببينه و فقط به سران اون كشور توصيه كنه به خواست مردمشون توجه كنن. بي پولي باعث ميشه آدم ببينه دادگاه هاي فرمايشي و ضد قانوني و متهمين له شده برگزار ميشه ولي فقط يادآوري كنه كه لازمه به حقوق بشر احترام گذاشت. بي پولي باعث ميشه آدم با گوش هاي خودش بشنوه كه مردم رئيس جمهورشون رو قبول ندارند و لبخند بزنه كه ما به خواست مردم احترام ميگذاريم ولي چاره اي نداريم جز اين كه با سران اين كشور مذاكره كنيم.
آقاي اوباما! تو به درخواست مردم ما همونطوري احترام مي گذاري كه سران ما به حقوق بشر، جالب نيست؟
مي دوني باراك! همه اينا به خاطر بي پوليه. اگه اوضاع اينطوري نبود و بودجه اونطوري، جور ديگه اي عمل مي كردي. مي تونم سخنرانيتو وقتي داري هارت و پورت مي كني مجسم كنم. وقتي داري تهديد به حمله مي كني و مي خواي مثل عراق و افغانستان كشت و كشتار راه بيندازي. نصف ما رو بكشي تا نصف ديگه آزاد بشن. نصف مملكت رو خراب كني تا نصف ديگه آباد بشه. چند سالي آواره و آوار باشيم تا سال هايي آزاد. آره مي دونم. دركت مي كنم. ميگن آدم بايد اندازه دهنش حرف بزنه، تو عاقل تري و اندازه پولت حرف مي زني و پاتو از گليم اقتصاد درازتر نمي كني. راستش رو بخواي حالا كه فكر مي كنم مي بينم چه بهتر كه حالا بي پولي. مي بيني كه پولدار بودنتون هم يه جور ديگه براي ما دردسره. اصلا اين خاصيت پوله. پول شرافت آدم رو مي بره. هم نبودنش و هم زيادي بودنش. يه پله پائين تر از فقر و يه پله بالاتر از ثروت محدوده بي شرافته. يه پله پائين تر از شكست و يه پله بالاتر از توفيق هم محدوده بي شرافته.
آقاي باراك! شايد اگه راي نياورده بودي و حالا به جاي رئيس جمهور همون نماينده سنا بودي، اين" اگر" و "مگر" و "ناچار" ها رو كنار ميگذاشتي و قرص و محكم به وظيفه انسانيت عمل مي كردي. يا حداقل مي گذاشتي اين سازمان هاي بين المللي كار خودشونو بكنن و حرف دلشون رو بزنن، خفه شون نمي كردي. نه باراك، تو نمي توني محكم و انساني موضع بگيري. تو يه پله پائين تر از فقري و يه پله بالاتر از توفيق. ولش كن، رفيق. بهتره شرافت رو بي خيال شي.

براي اولين بار به فارسي

براي اولين بار به فارسي... تا كلي بخندين... من عاشقتم... عشقش... اشتياقش... تا كلي بخندين... فقط همين. بله فقط همين. اين همه چيزي است كه شبكه جديد انگليسي براي ما دارد. ما كه روزهاي پرفراز و نشيبي را پشت سر مي گذاريم. ما كه گوشه اي خاص و ويژه از تاريخ مان را مي نويسيم. ما كه بايد فكر كنيم. بايد پر شور و انرژي اهدافمان را دنبال كنيم. ما كه بايد ذهنمان درگير حوادث خودمان باشد تا راه هاي خودمان را پيدا كنيم و حواس مان به كارمان باشد. و همين موقع روباه پير به كمك مان مي آيد و برايمان سريال ترجمه مي كند. من اين سريال ها را ديده ام. نه همه اش را و نه همه قسمت ها را. همين قدر فهميده ام كه موضوع اصلي خيانت است با كلي رنگ و لعاب هنرپيشه هاي خوشگل مزين به حركات جذاب و لباس هاي كم مصرف. با حرف هايشان كار ندارم چرا كه دوبله آن قدر ضعيف است و اعصاب خرد كن كه براي هر بيننده اي دافعه داشته باشد. من با موضوع و هدف پشت اين كانال مشكل دارم. اشتباه نكنيد. هرگز توهم دشمني تمام دنيا با ايران را ندارم. آدم متحجر و دگمي هم نيستم. اما به تعاريف پايبندم و به اخلاق. به تأثيرات جامعه شناختي و بررسي هاي روانشناسانه هم اعتقاد دارم. به اخلاقي كه در همه جوامع رعايت مي شود و وادارشان مي كند براي هر وسيله صوتي و تصويري قفل و رمز كودك بگذارند. به اثر جامعه شناختي پخش هم زمان سه سريال با موضوع خيانت از بين پنج سريال بدبينم. مگر ويژگي سريال اين نيست كه در اولين قسمت بيننده را كنجكاو مي كند و خواسته يا ناخواسته او را به دنبال خودش مي كشد؟ در همين سريال هاي وطني بارها پيش آمده كه سريالي را دوست نداشته ايم اما حس كنجكاويمان ما را وادار به تعقيب آن كرده است.
من با اين شبكه مشكل دارم. من نمي خواهم اين سريال ها ما را بدبين كند و به جاي دنبال كردن اخبار روز به تعقيب همسرمان بفرستد. من نمي خواهم اين سريال ها ما را از آزادي بترساند. من نمي خواهم خون هاي ريخته شده بر زمين، فيلم چشم هاي سفيد شده به آسمان و عكس دهان خرد شده، جايش را به تصاوير قسمت هاي بيرون مانده از لباس هاي كم مصرف و بوسه هاي آرتيستي بدهد. اين سريال ها اسباب بازي اهدايي استعمار پير است كه خيانت سران مان را فراموش كنيم و به جاي تفسير خبر بين خودمان يا شنيدن اخبار كانال را عوض كنيم و سريال ببينيم و كلي بخنديم.
مفعول مقصر مغضوب تجاوز
معمول اين است كه وقتي كار بدي انجام مي شود، فاعل آن كار مقصر شناخته شود و مفعول را مظلوم بدانيم. معمول اين است كه فاعل را مؤاخذه كنيم و از مفعول دلجويي كنيم. معمول اين است كه فاعل را مجازات كنيم و آسيب مفعول را جبران كنيم، اگر جبران پذير باشد.
معمول؟
براي بعضي فعل ها اين "معمول" اتفاق نمي افتد. براي بعضي فعل ها جاي فاعل و مفعول عوض مي شود. فاعل فرار مي كند و مفعول را مقصر مي دانيم. فاعل مي رود و مفعول را مؤاخذه مي كنيم. فاعل فاتح مي رود و مفعول مجازات مي شود.
اين فعل ها چيستند؟
زن اين فعل ها را خوب مي شناسد. افعالي كه فاعل آن ديگري ست ولي زن مقصر محسوب مي شود و مورد غضب قرار مي گيرد. اين روزها ولي، مردها هم با اين افعال آشنا شده اند و تلخي اش را چشيده اند. گرچه چشاندن اين تلخي به مردها چيزي را عوض نمي كند. آن فعل ها سر جاي خودشان هستند و آن فاعل ها هم. چه مي شود كرد. آدم، آدم است. همين.
پي نوشت: ببخشيد كه مطلب نيمه عربي ست. هر چي فكر كردم پيدا نكردم كه فعل و فاعل و مفعول به فارسي چي ميشه!( مي دونم كه خجالت آوره)