۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

عفو بين الملل را آزاد كنيد

از عفو بين الملل براي درخواست آزادي مجيد توكلي متشكرم.



هم چنين از عفو بين الملل براي اين كه پوشاندن لباس زنانه به مجيد توكلي را وسيله تحقير وي مي داند!، متشكرم.



هم چنين از عفو بين الملل به خاطر اين كه همان حرف هاي جعفر آقا، بقال سر كوچه مان، و حسن آقا، تأسيساتي محله مان، و

شاطر علي، نانواي نان سنگكي، را كه آدم هاي محترمي هستند، ولي براي حقوق بشر و جايگاه انسان(زن و مرد) فعاليت بين المللي

نمي كنند، مي زند، كمال تشكر را دارم.



هم چنين از عفو بين الملل مي خواهم سنگ تمام بگذارد و براي دلجويي از زنان بازداشت شده درخواست پوشاندن لباس مردانه به

آن ها كند!*

*عفو بین‌الملل (به انگلیسی: Amnesty International) ان‌جی‌اویی بین‌المللی است که هدف خود را دفاع از حقوق بشر آن‌چنان که در بیانیهٔ جهانی حقوق بشر و دیگر استاندارهای بین‌المللی آمده، می‌داند. به‌طور مشخّص این سازمان برای محاکمهٔ عادلانهٔ زندانیان سیاسی، لغو مجازات اعدام و شکنجه، پایان کشتارهای سیاسی و هر گونه نقض حقوق بشر توسط دولت‌ها یا دیگر سازمان‌ها مبارزه می‌کند.






۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

رنده باد منتقد من!


آدم ها برخوردهاي مختلفي با منتقد دارند:
بعضي ها چنان خودشان را مي گيرند كه جرأت نكنيد، اعتراض كنيد.
بعضي هاي ديگر اما مي گذارند انتقاد كنيد. فقط بعدش عصباني مي شوند و اگر پدرتان را در نياورند حتما فحش و فضيحت بارتان مي كنند.
عده اي ديگر نقدپذيرند. انتقاد مي كنيد و تشكر مي كنند و به آنچه گفته ايد فكر مي كنند.
بعضي هاي ديگر نقدپذيرترند و بعد از فكر كردن به نظراتتان سعي مي كنند رويه شان را عوض كنند.
و آن ها كه خيلي انتقاد پذيرند، هم به حرفهايتان فكر مي كنند، هم سعي مي كنند و هم فراتر از سعي، روش شان را عوض مي كنند.
در اين بين شخصيت هاي جالب تري هم هستند كه وقتي از آن ها انتقاد مي كنيد با لبخند پذيرا مي شوند و تشكر هم مي كنند و فكر هم مي كنند و سعي هم مي كنند و رويه شان را عوض نمي كنند و هر كاري دلشان مي خواهد مي كنند!
.
.
.
عزت پايه دار ... ببخشيد، عزتتان پايدار!

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

عشق و شور من!

براي مامان بزرگ كه چشم هاش عميق تر از دريا و اشك مهرش شورتر از درياچه بود.

بچه كه بودم با ديدن خط آبي درياچه، كنار جاده، تپش قلبم رو حس مي كردم. كم كم كه كنار اين خط پيش مي رفتيم قلبم تندتر مي زد و خودم رو توي بغل مامان بزرگم مي ديدم. مامان بزرگ هميشه اول مامان رو بغل مي كرد. وقتي نوبت من مي شد و مي بوسيدمش شوري اشكش يادم مي انداخت كه با هم ميريم دريا. همگي مي رفتيم ساحل درياچه براي شنا. دايي هام، خاله هام، بچه هاشون و شوهراشون. يك جايي پيدا مي كرديم كه گشتي ها و اون ديوار چوب و گوني نباشه، تا بتونيم با هم شنا كنيم. مامان بزرگ يك عالمه خيار با خودش مي آورد و به هر كدوممون مي داد تا اگه آب توي چشم مون رفت با اون خيارها پاكش كنيم. تموم ساحل رو تا لب آب مي دويديم، شوره زار هميشه داغ داغ بود و كف پاهامون رو مي سوزوند. شنا كردن توي درياچه اما خيلي آسون بود. كافي بود خودتو رها كني. اون وقت نمك ها خودشون بغلت مي كردن و مي بردنت جلو. حرف مي زديم آواز مي خونديم و گاهي خاله ها و شوهراشون رو ديد مي زديم كه دورتر از ما بودن. خسته كه مي شديم دراز مي كشيديم روي آب و آفتاب رو نگاه مي كرديم و آسمون رو كه به ندرت پرنده اي داشت. تنمون برق مي زد و رنگ تازه اي مي گرفت. وسوسه مي شديم صورتمون رو هم ببريم زير آب و اونوقت بود كه خيارا به دادمون مي رسيدن. بعضي وقتا خيارها هم شور شده بودن و بايد گازشون مي زديم تا اون تيكه ي نمكي رو، كه بيشتر تلخ بود تا شور، بكنيم. موهامون به هم مي چسبيدن و وقتي از آب بيرون مي اومديم، آفتاب و نمك ها دست به يكي مي كردن و پوستمون رو مي سوزوندن. اگه يه جايي از تنمون زخم بود كه ديگه اشكمون در مي اومد. بايد دوش مي گرفتيم. خوب، جايي كه گشت و گوني نبود، حموم و آب شيرين هم نبود و ما با خودمون آب مي برديم. دبه، گالن، بطري، توي هر چيزي كه دم دستمون مي رسيد آب مي برديم. و بالاخره اون موقعي كه من دوست داشتم سر مي رسيد. مامان بزرگم با لباس مي اومد توي آب و براي دوش گرفتن مجبور بود لباس ها رو كه نمك بهشون خشك شده بود در بياره. تنش رو مي شست و من دوست داشتم نگاهش كنم. عاشق پوست سفيدش بودم، خط هاي ريز چروك، يكي دو تا خال كه جاشون رو مي دونستم و دونه هاي نمكي كه برق مي زدن. عاشق چشم هاش هم بودم. چشم هاش توي آب آبي بودن، زير دوش خاكستري و شب ها ميشي. مامان بزرگم اون روزا براي من بهترين بود. زيباترين زن دنيا و الهه اي كه آرزوي من بود. من عاشقش بودم و دلم مي خواست به اون رفته باشم و مثل اون بشم. توي آيينه به خودم نگاه مي كردم تا ببينم چقدر شبيه ش هستم؟ يا ازش مي پرسيدم كه بچگي هاش چه شكلي بوده تا ببينم مي تونم اميدوار باشم؟ من عاشق درياچه هم بودم كه فرصت تماشاي مامان بزرگ رو بهم مي داد.

.
.
.
هنوز هم وقتي به ياد مامان بزرگم چشم هام خيس ميشه و شوري اشكم رو مي چشم ياد درياچه ميفتم. درياچه اي كه ديگه كمكم نمي كنه و فرصتي بهم نميده. نمي تونه بده. خيلي ساله كه ديگه مامان بزرگم نيست. خيلي وقته كه من توي اون درياچه شور شنا نكرده م. من بزرگ شده م. مثل مامان بزرگ هم نشده م. درياچه هم پير شده. خودش پير شده، كمرش رو شكستن و ساحلش مريض و تبداره. مامان بزرگ هم اول پير شد، بعد مريض و تبدار و بعد ... .

ممنون از
آياز كه خاطره درياچه رو زنده كرد.

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

من حسوديم شده؟

دوستي دارم كه خيلي برام عزيزه. مي تونم بگم بيشتر از بقيه دوستام دوستش دارم و البته بيشتر هم قبولش دارم. سخت ترين روزهاي زندگيمون رو با هم بوديم يا در كنار هم. توي روزايي به هم كمك كرديم كه هيچ كس ديگه نمي تونست بهمون نزديك بشه، حداقل در مورد من اين طور بود، و من دوستش دارم. هر روز به وبلاگش سر مي زنم تا اگه نوشته تازه اي داره بخونم. هميشه يادم هست كه چي دوست داره و تو چه موقعيتي چي ميگه و چي كار مي كنه. ديشب به يك دوست مشتركمون تلفن كردم. توي حرفاش گفت كه دوستم بهش زنگ زده بوده. نمي دونم چرا ولي حسوديم شد. فكر كردم چرا هيچ وقت به من زنگ نمي زنه؟ آره خوب، گمونم هميشه من بهش زنگ زدم. هميشه من پيداش كردم، حتي وقتي ايران بود باز هم بهم زنگ نمي زد. يادم افتاد كه يك دوست ديگه هم دارم كه هميشه من بهش زنگ مي زنم. البته اون دوستم داره و هر بار با هم حرف مي زنيم دعوتم ميكنه خونش، هر بار كه بهش زنگ مي زنم! آهان دو تاي ديگه هم هستن. دو تاي ديگه كه هر وقت بهشون زنگ مي زنم ابراز شرمندگي مي كنن و ميگن كه خيلي بي معرفت بودن و باز من به اونا زنگ زده م. صد رحمت به ارواح رفتگان اينا. يكي ديگه از دوستام هست كه هر بار بهش زنگ مي زنم مي پرسه من همون بي معرفتي هستم كه شيش ماهه ازش خبري نيست؟! و اون يكي كه مي پرسه زنده م؟!، نمي دونم چرا از فكر مردنم نگران نميشه يا حتي كنجكاو و زنگ نمي زنه؟ خوب اين ها كه دوستام هستن، حتي خاله هام هم هر بار كه بهشون زنگ مي زنم ميگن كه تو فكرم بودن و مي خواستن بهم تلفن كنن!آره همين طوريه. نمي فهمم، معني ش چيه؟ يعني دوستم ندارن؟ يعني بعد از گذاشتن تلفن فكر مي كنن اين ديگه عجب حوصله اي داره؟ يا اين كه چقدر بيكاره؟ يا چرا ول كنمون نيست؟ يا اين كه دوستم دارند ولي نه اونقدري كه دلشون تنگ بشه؟شايد هم من درباره آدم ها دچار سو، تفاهم ميشم. شايد بيخودي فكر مي كنم هر كي من دوستش دارم، دوستم داره، و درست همون قدري كه من دوستش دارم.چرا من آدم ها رو انقدر دوست دارم؟ چرا حتي وقتي سرم شلوغه يادم نمي ره كه چقدر آدما رو دوست دارم؟ آره، من آرما رو دوست دارم. هر كدوم رو حداقل به يك دليلي دوست دارم. فقط نمي دونم همين دوست داشتن، اون طور كه فروغ ميگه، برام كافيه؟ يادم نيست اين شعر رو كي خوندم؟ كجا بودم يا چه طوري حفظم شده؟ نمي دونم هم كه فكر كردن بهش كمكم ميكنه يا نه؟ چيزي كه هست حالا شماره تلفن بيشتر دوستام رو از دست دادم. فرصت بدي نيست. حداقل مي تونم بفهمم چقدر، چند ماه يا چند سال، طول مي كشه يادم بيفتن. يا اصلا يادم ميفتن؟ البته اگه بتونم ازشون بي خبر بمونم!

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

تولدت مبارك، آدم!

53/8/6 را هيچ وقت فراموش نمي كنم. روزي كه نبودم ولي با آن خاطره دارم. تصورم يك روز آفتابي ست در فضاي آميخته شهري و روستايي، چيزي شبيه اين شهرهاي كوچك گيلان و مازندران. جاده اي خاكي با سطحي كوبيده، اتوموبيلي كه نمي دانم اسمش چه بوده و تصادفي كه تولدي را دو ماه جلو انداخته.
تصوير اين روز آفتابي، اين كوچه باغ و عطر چاي كه همه جا را پر كرده برايم يك تصوير بهشتي ست. همان بهشتي كه آدم و حوا را از آن اخراج كردند، فقط به خاطر يك گاز سيب!

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

صلح قندي

گمانم هفته پيش بود كه گفتند اوباما برنده جايزه صلح نوبل شده. اولين كاري كه كردم چي بود؟ خنديدم. بعد هم نوشتم: قرن ها طول كشيد تا بشر ياد بگيرد از هر چيزي و با هر چيزي مي توان خروس قندي درست كرد، حتي با جايزه صلح و حتي از اوباما!
اوباما؟ صلح! نوبل! كي؟ كجا؟ چي كار كرده براي صلح؟ آره، فكر كنم همين سوال ها را از خودم پرسيدم. همين ها را پرسيدم كه يادم افتاد شيرين عبادي را هم خيلي ها تا وقتي جايزه را نگرفته بود، نمي شناختند و نمي دانستند چه مي كند. ولي او براي صلح تلاش مي كرد، تلاش جان بر كف.
براي همين هم تصميم گرفتم بروم و ببينم اين دورگه خوش تيپ و قيافه و دوست داشتني كه به دل من نمي نشيند و نپرسيد چرا، چه كار كرده براي صلح.
نتيجه اين شد: "اوباما خودش صلح است". بايد خودت صلح باشي كه توي جامعه اي ضد سياه به جاي دورگه بودن، سياه بودن را انتخاب كني. گمانم تا همين پنجاه سال پيش سگ هاي آن كشور پهناور با سياهان هم پياله محسوب مي شدند. هر دويشان را به يك جاهايي راه مي دادند و هر دو را هم به يك جاهاي ديگري راه نمي دادند. شصت، هفتاد سال پيش هنوز سياه ها برده بودند براي سفيدها. يادم افتاد به "كلبه عمو تُم". ياد شكنجه هاي وحشتناك سياه ها به بهانه اشتباهاتي كه مرتكب مي شدند. ده، يازده سالگي با اين بخش هاي رنج آور كتاب گريه مي كردم و باورم نمي شد آدم ها مي توانند براي شكنجه هم نوعانشان آن شيوه هاي ترسناك و وحشيانه را در پيش بگيرند. كتاب خوب نوشته شده بود و قوه تخيل من هم روزهاي اوجش بود و شايد همين ها اين صفحه ها را خيس مي كرد(بماند كه چقدر از تحمل كردن هاي عمو تم و آن انجيل خواندنش وسط معركه حرص مي خوردم)گمانم همين تصوير هاي گريه آور كتاب بود كه ذهنيات من از سياه ها را ساخت. آن روزها وقتي به چهره سياهي،‌ كه مي گفتند تبليغ واكس شفق است،‌ نگاه مي كردم به نظرم مي رسيد اين ها ديگر برده نيستند ولي چشم هايشان هنوز غم و چهره هايشان رنج عميقي دارد. بعد كه بزرگتر شدم و بعضي از آدم بدهاي فيلم ها سياه بودند فكر كردم چشم هايشان شر و چهره شان كينه و بي رحمي دارد. بعد هم براي خودم فلسفه بافتم كه رنج كشيدن آدم را شرور و بي رحم مي كند!
اين ذهنيت ها را خود امريكايي ها هم دارند. پذيرفتن موقعيت سياه ها در جامعه لابد همانقدر سخت است كه نوكر بابايتان را به عنوان داماد بزرگ خانواده بپذيريد! تمايل به تحقير سياه ها شايد مثل احساسي باشد كه آدم به دايه اش دارد، وقتي زن ارباب ده شده باشه. ذهنيت امريكايي ها وقتي اتو كشيده و مودب به احترام نماينده سياهپوست از جا بر مي خيزند معلوم نمي شود. اين ذهنيت در كوچه هاي ديترويت و نيوآرک وقتي يك سفيد پوست شبي به تنهايي از آن مي گذرد، يا در جدا كردن محله سياه پوست ها و سفيد پوست ها خودش را نشان مي دهد. براي همين مي گويم كه انتخاب سياه بودن كار راحتي نيست و يك قدم بزرگ است براي آشتي بين آدم هاي مختلف با نژاد و رنگ و زبان و دين متفاوت. جنگ ها چطور شروع مي شوند. هيتلر خودش را نژاد برتر مي داند و مي خواهد دنيا را از ننگ وجود يهود و نژادهاي پست ديگر پاك كند. ناپلئون فكر مي كند خودش بيشتر از بقيه مي فهمد و بهتر است تمام دنيا را خودش بگيرد و اداره كند. بوش مي خواهد دموكراسي را به زور بكند توي حلق عراقي ها و افغان ها. بن لادن مي خواهد دنيا را از هر دين تباه ديگري پاك كند و زن و بچه مردم را به زور بفرستد به بهشت. مرد ها فقط خودشان را قبول دارند و براي كم كردن از حقوق ناكافي زن ها چانه مي زنند. همه چيز از اينجا شروع نمي شودكه ما آدم ها همديگر را مساوي نمي بينيم و به رنگ و زبان و دين و آئين مان مي نازيم؟
مي گويم اين آدم خودش صلح است چون جسارت كرده و نه تنها سياه بودن را براي خودش، كه حتي براي بچه هايش هم انتخاب كرده. همان كه مي گويند" جايزه صلح گرفت چون مادربزرگ زنش برده بوده"!
اين يك انتخاب هوشمندانه است. يك انتخاب عميق. هم باراك اوباما هوشمندانه انتخاب كرده است و هم داوران جايزه. اين انتخاب تلاش براي برقراري صلح در ريشه و عمق ذهنيات آدم ها است. گرچه راستش به نظر من اوباما و اين جور برقراري صلح يك كم شيك است. مخصوصا براي حالاي جهان. حالا كه هنوز طالبان براي خودش مي جنگد و بمب مي گذارد و حمله مي كند. هنوز القاعده كلي آدم بدبخت را راهي كوه و بيابان كرده كه بيفتند به جان كلي آدم بدبخت تر از خودشان. كردها در عراق و تركيه و بعضي جاهاي ديگر دنيا! بايد براي حق و حقوق شان بجنگند و بكشند و كشته شوند. اوضاع مسلمان ها در چچن و چين و فلسطين و لبنان و بوسني و شايد چند جاي ديگر! روبه راه نيست و بمب بر سرشان مي بارد يا تير به قلب خودشان و بچه هايشان شليك مي شود. هنوز حماس براي خريدن موشك به هر دري مي زند و كره شمالي با ساختن و آزمايش بمب اتمي به دنيا دندان نشان مي دهد و هند و پاكستان هم مثل سگ و گربه اي كه صاحبانشان بالاي سرشان نشسته اند دندان قروچه مي روند و همديگر را چپ چپ نگاه مي كنند. روسيه موشك مي گذارد، امريكا دنبال جا براي سپر موشكي مي گردد. اسرائيل بمب اتمي دارد و ايران هم مي خواهد و اين وسط دلال هاي اسلحه هم كه بازارياب توليدات متمدن ترين كشورهاي دنيا هستند سرشان گرم كارشان است. آره اوضاع جهان هنوز به هم ريخته تر از اين سوسول بازي ها است. هنوز حقوق بشر در خيلي از كشورهاي دنيا رعايت نمي شود و زنان و كودكان و گاهي مردان از حقوق اوليه و انساني خودشان محرومند. هنوز اعدام داريم. سنگسار داريم. كودكان كار داريم. ازدواج اجباري و ... اوه، هنوز خيلي كار داريم. هنوز خيلي مانده تا جهان آن قدر شيك و انسان ها آن قدر نرم شوند كه بتوان اعطاي اين چنيني جايزه صلح را فهميد. من كه به سختي مي فهمم.
من به سختي مي فهمم، اما اين چيزي از ارزش اين انتخاب و آن منتخب كم نمي كند. چه اهميتي دارد كه من از اوباما خوشم مي آيد يا نه؟

*محله هاي سياه پوست نشين امريکايي

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

پدر


پسر كنار پدرش قدم ميزد. درخت ها جوانه زده بودند و پرنده ها مي

خواندند. دو دختر از كنارشان گذشتند. خندان و پرحرفي كنان مي

رفتند. دختري از روبرو مي آمد. پسر با خودش گفت:" پدر اشتباه

كرده. بايد وقتي بيست سالش بود، ازدواج مي كرد"


بيست سال بعد مرد در همان خيابان قدم مي زد. كودكش بود و پدر كه

عصا زنان مي آمد. دو دختر از كنارشان گذشتند. خندان و پرحرفي كنان

مي رفتند. پسر فكر كرد" پدر اشتباه كرده، هرگز نبايد ازدواج مي

كرد"